زندگی تازه

...مگه پای قصه هارو به شب تو وا نکردم...

دلم تنگ است برای روزهای دور

این روزها دلم گرفته ست به این وبلاگم بعد از مدتها سرزدم و از خاموشی آنهمه شور دلم یهو لرزید...دوستان زیادی اینجا می آمدند اینجا عاشقی را تجربه کردم و همه پا به پای من همسفرم شدند...الان که آدرسهاشونو چک می کنم همه رفته اند و شاید تنها یکی دو نفر جسته گریخته چیزی می نویسند...شاید از اولین مشتری های وبلاگستان بودیم...شاید زیادی درگیر زندگی شدیم و دنیای وبلاگ را سپردیم به جوانترها..نمیدانم...هرچه بوده انگار همه مان به یک سکوت دسته جمعی اکتفا کردیم و خاموش شده ایم...زندگی جدیدی آغاز کردم و از زندگی تازه ام دست شستم...بیشتر خودم را غرق واقعیاتی کردم که از دنیای مجازی ام دورم کرد...یهو تغییر آدرس دادم و از همه فاصله گرقتم و الان دلم تنگ آن روزهایی ست که شما می آمدید...ساحره...بانو...لادن...سمیرا...مریم  گردناز خانوم و لاغرمردنی و پرنسس ...باور و سعید ...خلود عزیز  خانم خانی دامین..مهدی ها احد و خیلی های دیگه...دلم گرفت که هیچکدومتون دیگه نیستین...مثل من که انگار یهو پرکشیدم و به سکوت پناه بردم...زندگی بازی های عجیبی برام داشت که مشغولش بودم....خسته ام و دلتنگ....میدونم دیگه روزی 60 تا حداقل کامنت عمومی و خصوصی نخواهم داشت و دیگر کسی اینجا را نمی خواند از دوستان قدیمی تا باز هم با هم بحث کنیم و درددل ...با خواندن اون کامنتها مخصوصا خصوصی هاشون یهو ته دلم لرزید از اینهمه اعتمادی که به من داشتید و یهو جاخالی دادم و رفتم بی هیچ توضیحی و نخواستم هیچ ارتباطی با دنیای گذشته داشته باشم...دلم گرفت از خودم....خیلی زیاد...

شادی

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱